ای اهمیت بی اهمیت
فتح خواهی کرد
تمام قله های خودخواهی را
و سر به سنگ خورده
به زانو در خواهی آمد
صبور و صبور
از پا فتاده و بی پناه
و آغوش کیست که سنگ صبور صبوریت خواهد بود
با بغضی که نخواهد شکست
سنگ تر از غرور کاهلانه ات
بچه ی کوچولوی در حال بزرگ شدن
جیوه و باروتت را بپا
که آتش بر ذات پستت نجوشاند
که نگاه من سطلی پر آب خواهد بود
به وسعت رویای بی بدیل عشقت
و کو آن عشق؟
که مشتعل تنت را بخواباند
در برابر آینه
پوست می اندازد و نیش اغواگرش را بر صورت سوخته ات می گشاید
و نگاه آتش نشان من
همچنان شلنگی ست پر آب
بر سرخ دست و پا سوخته ات
باز عشقت کیست که اینچنین گردن بر افراشته ای؟ بر نمناک صورتم
من نگاه نکاشته
در بزرگ طالع نحست خواهم بود
که اینبار
شاید اینبار
هرگز گشودنی نباشد بر آن
در بر بگیرش و مشتعل شو و آرام گیر
چشمان من رود پر آب تواند
برای همه ی لحظه های حریقی ات
که خواه به حریق تن باشد و خواه به حریق جان
من تو را لای لای آرامشم
و او تو را بی تابی شعله و آتش
و تکرار ناگزیر من
من
من
و تا به کجا مکرر کنم این حدیث من و من را
که تو ناهوشیار ترینی
جوانک آغشته به نگاه اغواگر مشتعل
بیا بخیسانمت
بیا نظر بیندازمت
تا به سلامت عبور کنی از جهل پر کسالت جنونت
ای یار دو ماهه به کام نشسته ی من
من فاصله را به آب می نشانم
برای روز مبادایت
بکوب بر درم
که شاید فرصتی باشد ندامت مکررت را

3 comments:

Anonymous said...

من تو را لای لای آرامشم
.و او تو را بی تابی شعله و آتش
خیلی قشنگه دختر.شوکه ام کردی.یادم باشه سفارش کنم نامجو بخوندش.

حبسیات said...

دومی رو بنویس

حبسیات said...

ما منتظر سومیش هستیم